پیدا





بچه ای تو؟!

درخواست حذف اطلاعات

دختر بیست ساله ی گنده ای را در نظر بگیرید، در حالیکه ی از گرمای هوا دارد جان میدهد، اخم کرده و به زمین و زمان می دهد، کیف سنگینش را روی دوشش تکان می دهد و منتظر دوستش است که بیاید، هر چند دقیقه یک بار به کمرش دست می کشد و از این همه منتظر بودن، گرما و تشنگی کلافه است همین دختر بیست ساله ی گنده را در نظر بگیرید وقتی بابا بهش زنگ می زد
همان بوق اول که می خورد تا سلام ِ کشیده ی بابا را از آن دور دورها می شنود فکر می کنید چه کار می کند؟
می خندد؟
سلام میکند؟
احوال پرسی می کند و حال مامان را می پرسد؟
مثلا اخم هایش را باز می کند و به برنامه ی های تابستان بابا فکر میکند؟
از اتفاقات باحال خوابگاه حرف می زند و بلند بلند می خندد؟ هیچ کدام! با چادر یکهو! می نشیند روی زمین خاکی
بدون توجه به نگاه های این و آن
کوله اش را پرت می کند جلوی پایش
در حالیکه آفتاب ساعت 10 صبح می کوبد درست فرق سر مقنعه ی سیاهش
زار میزند
و فقط زار می زند پ.ن: تهران همیشه هوا انقدر گرمه یا ماه رمضون باهامون بازی داره؟