پیدا





همینقدر ساده! همینقدر صمیمی!

درخواست حذف اطلاعات

کنارم نشسته بود، در حالیکه دست هایش را با حرارت تکان میداد و تمام تصویر سازی های آن روز را برایم تعریف می کرد، از برخورد او می گفت، از جواب هایی که به او داده بود، از نگاه هایی که او کرده بود و سرخ شدن هایش، حتی باز هم دست هایش رو توی هم گره میزد، پا میشد می ایستاد و برایم از همه ی چیزهایی که آن روز عصر توی گذشته بود می گفت، بلند بلند حرف می زد و می خندید، بعضی جاها ناراحت میشد و نگاهم می کرد، منتظر تایید بود، لبخند می زدم ذوق می کرد و دوباره با شدت بیشتری ادامه میداد سرم را کرده بودم توی هازارد های معماری که پیدایش شد، آن دورتر ها نشسته بود، نگاهم می کرد، نگاهش می و لبخند می زدم و سرم رو تا گردن توی معماری فرو می ، او هم آن طرف سرش را می کرد توی درس های خودش، چند دقیقه که گذشت پاشد، خیلی آرام از آن گوشه ی کتابخانه بلند شد، آمد طرفم و گفت می خوام حرف بزنم باهات، لبخند زدم و صندلی را کشیدم و کنارش نشستم، یک سالی بود دیگر حرفی با هم نمی زدیم، اتاق هایمان جدا شده بود، دیگر حتی درست هم نمی دیدمش، نگاهم کرد، لبخند زد و از پفیلا های کنارم برداشت و خیلی آرام شروع کرد به حرف زدن، انگار نه انگار که معماری دارم، انگار نه انگار که سخت ترین درس رشته اش را دارد، انگار نه انگار که یک سال است فقط در حد یک سلام با هم حرف می زنیم و انگار نه انگار که وسط کتابخانه زر زر می کنیم، خیلی آرام حرف زد، خیلی آرام گوش ...